که باور نمی کندمن در رد سرخ ماتیکی بر پیکر بی جان سیگار لایتی خلاصه شده ام که با سماجت هنوز می اندیشد که هست-می اندیشد و هست؟!- و دود سیاهش را در این تابستان گرم و خفه به آسمانی می فرستد که خود هم خوب می داند جایی برای او ندارد..و راستی تا به حال برایت گفته بودم حاشیه های سبز اتوبان همت چه جای خوبی برای خود کشتن است و تازگی ها برایمان پلی هم زده اند که ارتفاع نابودی اش از سرمان هم زیاد است و می بینی که چقدر مهربانند؟ فقط نگو گرمازده شده ام که آستانه ی تحملم برای تحمل گرمایی معادل ۱۲۰۰درجه ی فارنهایت کافی است و طوری طراحی شده ام که مطمئنم در جهنم هم نمی سوزم و آنجا هم باید به درد بیهوده زیستن-بی انکه عذاب الهی را هیچگاه بچشم- خو کنم...پایان نامه ام هنوز موضوعی ندارد و تنها سرپناهی است برای اندیشه های ناموزون و بهانه ای برای تنهایی های بدقواره ام دراین شهر کثیف..راستی گفته بودم عاشق شده ام تا به تحقیر خودخواسته اندک ایمانم به احساسی که در نبض هر گلی می تپد را هم به سخره بگیرم و بروم؟! می دانم در دلت می گویی بس است و شاید آنقدربلند بگویی که خودهم بشنوی و می دانی که من هم می شنوم...بس است.

«سه روز تا عید مانده، هر پنج نفرمان بعد از مدتها دورهم جمع شده ایم و خسته از خانه تکانی صبح تا به حال، پای تلویزیون نشسته ایم، پرده ها را وصل کرده ایم اما هنوزفرش تاشده روی سنگهای شسته شده نشسته تا کمی نفس تازه کنیم و پهنش کنیم. سریال روزگار قریب تازه تمام شده و چایی هم می آید، دوری برکانالهای تلویزیون خودی می زنیم، شبکه ی 5 داره یه برنامه ی ظاهرا مستند با رنگ و روی آتش نشان می دهد، چهارشنبه سوری نزدیک است و برنامه های تلویزیون به این چهارشنبه ی "آخر سال" می پردارند و از خطرات و مشکلات آن می گویند. همه به تلویزیون چشم دوخته ایم، برادرم می پرسد فردا کجا بریم، من وخواهرم هرکدام جای متفاوتی را پیشنهاد می کنیم و مادر وپدر سکوت می کنند، ما منتظر نظر آنهاییم اما سکوتشان طولانی می شود، نگاهشان به تلویزیون خیره شده است، ما هم به صفحه ی رنگی چشم می دوزیم، چیزی که می بینم را باورنمی کنم، قدرت بستن پلکهایم را هم ندارم، دوربین استخوانهای خونین انگشتان دست پسری را نشانه رفته که گوشت انگشتانش را انفجار مواد محترقه از بین برده و از آن خون می چکد، دوربین کمی آن طرف تر روی صورت پسر می رود، از گلوی هر کداممان صدای خفه ای در می آید و تازه چشمانمان را می بندیم و باز با نگرانی باز می کنیم، «بزن اون طرف!» کسی تکان نمی خورد، دستم را به سمت کنترل می برم و کانال را عوض می کنم، ساعت حدود 9شب است: شبکه ی سه، دوباره همان تصاویر، همان پسر، همان انگشتهای بدون گوشت با استخوانهای لخت و بیرون زده، «عوضش کن!»، «نه بذارین ببینم چیه»، دوربین لبخند وقیحی می زند و باز روی صورت پسر می رود، از آنجا به خیابان می رود و با چند جوان(مسلما پسر!) گفتگومی کند، جوانهای چهارشنبه سوری پارسال که می خندند و از اینکه موادی که در دستشان است بی خطر است می گویند از اینکه همین یک شب را دارند! دوربین باز به بیمارستان برمی گردد، پسر دیگری که صورتش سوخته، پسری که در اتاق شستشوی بخش سوختگی فریاد می کشد، یکی دیگرکه روی تخت خوابیده و تمام صورتش خونین است، دوربین ناجوانمردانه روی باز ترین زخمها و ناراحت کننده ترین صحنه ها می رود و باز همان انگشتان، چشمهایم را به سرعت به ساعت می دوزم و از گوشه ی چشم به صفحه ی تلویزیون نگاه می کنم، باور نمی کنم! دوربین 30ثانیه روی این انگشتها ثابت مانده و باز این صحنه تکرار می شود، انگشتهای در حال شستشو با سرم، همان انگشتها در اتاق عمل، انگشتهای قطع شده با توضیح خود پسر وپزشک او جداگانه و بعد نصایح پلیس و پزشکان، برنامه تمام می شود، حسن نوری، کارگردان و تهیه کننده است، هیچکس دیگری جز من روی مبلها نیست، سینی چای با پنج لیوان پر و سرد ِ سرد و فرش تاخورده که برروی سنگهای نمدار وسرد هنوز نشسته و می دانم که امشب را همینجا مهمان است....»
1) داستان بالا واقعی است، البته تصاویر تلویزیون رو نمی دونم اما ما واقعا امشب حالمون گرفته شد. من هم تنها به خاطر اینکه موضوع پایان نامه ام حول همین موضوع می چرخه و باید نگاه می کردم این عمل شنیع رو درمورد خانوده ام انجام دادم و از این بابت متاسفم.
2) ماجرای چهارشنبه سوری را میتوان نمونه ای از جنگ نمادین دیدو در همین قالب بررسی کرد:
· این مراسم بهانه ی حضور مردم در خیابانهاست، برافروختن آتش به عنوان نمادی ایرانی و سنتی وبا گوشه ی چشمی به دین زرتشت هیچ چاشنی مذهبی اسلامی را نداشته و نمی گیرد.
· شادی، خود یکی از هیجانهای جمعی است که می تواند موجب انسجام گروه و تقویت اپوزیسیون شود؛ تجمع مردم برای یک جشن در مقابل خواست رسمی و مذهبی برای تجمع برای عزاداری قرار می گیرد، آتش افروزی در خیابانها معمولا نشانه ی اعتراض است و با فعالیتهای دیگرنظیر پوشش غیر رسمی، رقص، پخش موسیقی و ...که مورد تایید مراجع رسمی نمی باشد، به فعالیتی فرهنگی برای مقابله با هژمونی غالب تبدیل شده است.
· جنبه های مقاومت فرهنگی چهارشنبه سوری به عنوان نمادی ملی، سنتی، غیر اسلامی، غیر دولتی و اعتراض آمیز با حضورخودجوش و زیاد مردم به خصوص دختران و پسران جوان تقویت شده و واکنش منابع دولتی، اسلامی و رسمی را بر انگیخته است.
· واکنش نظامی در مورد این موضوع به خصوص پس از دوم خرداد منجر به جنگی تمام عیار میان مردم شرکت کننده و نظامیان شد و نتیجه ی معکوس به جای گذاشت، یکی از نتایج این روند عکس،استفاده ی بیشتر مردم از مواد محترقه با قدرت تخریب کنندگی بیشتر، افزایش تعداد آتش سوزی ها و حمله و به آتش کشیدن مراکز دولتی و در پی آن مجروح و کشته شدن تعداد بیشتری از مردم بود.
· با ناکام ماندن واکنش نظامی به جنبش چهارشنبه سوری، منابع رسمی دست به حمله ی فرهنگی همه جانبه به این جشن ملی کردند؛ تغییر نام چهارشنبه سوری به چهارشنبه ی آخر سال، سعی در جایگزین کردن صحنه های شادی با صحنه های دلخراش زخمی شدگان و ایجاد یک هراس اخلاقی گسترده (moral panic) در مورد این موضوع، به خصوص با هدف قرار دادن والدین از این جمله است.
· از سوی دیگرمردم نیز با وجود این تحریفها و انتشار و تبلیغ گسترده ی آن در رسانه ی ملی، آگاهانه به دفاع از این مراسم پرداخته اند، در میان مردم، نام چهار شنبه ی آخر سال، بی معنا و صرفا متعلق به مجریان تلویزیونی است، هنوز هم خیابانها در هر سه شنبه شب آخر سال پر از جمعیت می شود و وجود نظامیان در شهرها، تنها هیجانات این مراسم و رادیکال شدن این مقاومتها را شدت می بخشد.
· منابع رسمی با استفاده از تریبون پرمخاطب خود در شبهای پایان سال که متعلق به جشن و شادمانی است از مردم انتقام می گیرند و از پلیس و پزشک که دو منبع قدرتمند، یکی با استفاده از قدرت متصل به دولت و دیگری از منبع قدرت متصل به دانش(همان بحثهای فوکو) استفاده می کنند تا حس نگرانی و دلهره را در والدین بر انگیزند، احساس نگرانی که نه نسبت به آینده وخواستهای به حق فرزندان که نسبت به سلامت جسمانی آنان در آخرین روزهای سال است.
3) جدای از نظرات مختلف در مورد جشن چهارشنبه سوری که یکی از آخرین بازماندگان اندک جشنهای بسیار ایرانی است و بحثهای نظری که در مورد ریشه کن کردن و یا بهبود وبقای آن وجود دارد، رسانه ی ملی در این مورد از هر لحاظ محکوم است و حق پخش چنین صحنه هایی را آن هم در ساعاتی از شبانه روز که پرمخاطب ترین ساعات خود را می گذراند ندارد، هرچند ما، از قبال قضایای فلسطین به دیدن این صحنه ها خو گرفته ایم اما من جدا منتظر واکنش شدید مردم و گروههای اجتماعی نسبت به پخش این صحنه ها هستم و در غیر این صورت باید در مورد سلامت روانی ملت تردید کرد.
خیلی برام سخته در مورد انتخابات مجلس بنویسم هرچی شروع می کنم به نوشتن شباهتی بین حرفهای خودم و حرفهای دیگران پیدا می کنم و نمی نویسم. این روزها کارم شده اینکه توی میتینگهای انتخاباتی شرکت کنم، البته من امسال هم بر خلاف اصرار دوستان کاندیدا نشدم! و بنابراین حرف نمی زنم و فقط در گوش کردن و تحمل کردنش شرکت می کنم، واقعا تحمل کردنش هم خیلی سخته.
این عکس رو از توی یه سایت پیدا کردم:
کاش همه ی ما می تونستیم برای همه ی کنشهایی که انجام می دهیم و جور دیگری خونده میشه از این پلاکاردها استفاده کنیم، مثلا باید می نوشتیم مسئولان نظام به خودشان نگیرند ما مجبوریم...، اگر رای ندهیم که باز ..، اگر با نام مقام معظم رهبری شروع نکنیم که شما...، اگر نگوییم به انقلاب پایبندیم که...
این کار دقیقا بر خلاف اون چیزیه که اروینگ گافمن(جامعه شناس آلمانی) اعتقاد داشت انسانها در زندگی روزمره شان در آرزوی اون هستند؛ پنهان کردن مقاصد واقعی. یعنی انسانها مرتبا نقابهایی به چهره می زنند و مانند یک بازیگر در صحنه به شکلهای متفاوتی بازی می کنند تا نیتشان فهمیده نشود، البته ما در زندگی روزه مان در این کار استاد هستیم اما در عرصه ی سیاسی گاهی احساس می کنیم ناچاریم تا پلاکارد با خودمان حمل کنیم!!
با توجه به اینکه هیچکی به مطالب علمی من محل نذاشت و باز هم با توجه به اینکه من پررو تر از این حرفها هستم متن کامل مقاله ام رو میذارم اینجا...عمرا اگه کسی بخونه!!
خداییش خودم هم نوشتن همون اراجیف رو بیشتر دوست داشتم اما تکلیف علم و دانشگاه چی میشه؟! در ضمن اصلن هم زیاد نیست آمارتون رو دارم که می نشینید پشت مانیتور و روسپیان سودا زده ی مارکز رو هزار بار می خونید حالا تا به جمکران رسید زیاد شد؟!!!!
اینم مقاله ی کامل
ادامه مطلب
خب حالا که از راهپیمایی 22بهمن برگشیم و اگه خدا بخواد و توهینی به ساحت کسی نشه تا اربعین می تونیم زندگی کنیم، قسمت اول مقاله ام رو میذارم توی وبلاگ، توی پست قبلی هم توضیحش رو نوشته ام؛ خلاصه اش اینه که سرکشی های یه مارمولک علامه است به یه جایی که خیلی ازآدمها میرن اونجا و حالا نظراتش رو بخونین و تو رو خدا نظرتون رو بگین:
زیارت ِمسجد جمکران؛ از معنا تا سرگرمی
مسجد جمکران، برخلاف تصویر ساده ای که از زیارتِ مردم از یک مکان مذهبی ترسیم می کند - مناسکی شبیه آنچه همواره با بشرهمراه بوده و هست- یکی از موضوعاتی است که برای انجام بررسی از منظرعلوم اجتماعی، با آن اندازه از پیچیدگی همراه است که معماگونه می نمایاند. در این مکان،به ناگاه با مجموعه ای از رفتارهایی روبروخواهیم شد که با برچسب ساده ی مناسک قابل بررسی نیست، رفتارهایی که هم زمان هم ساختاراجتماعی مدرن و هم ساختارهای مذهبی سنتی و پیشامدرن را زیر سوال می برد و از عرصه ی معنا، رخت خود را تا صنعت سرگرمی و کارناوال برمی کشد.....
ادامه مطلب
"مسجد جمکران از معنا تا سرگرمی" عنوان مقاله ایه که خیلی وقته دارم روش کار می کنم و هنوز هم کاملا تموم نشده، به مناسبت فرارسیدن 22بهمن! قصد داشتم افتتاحش کنم تا دشمنان خیال نکنند ما عین خیالمون نیست! اما این پیش درآمد قبلش اونقدر طولانی شد که دیگه جایی برای مقاله نموند، اصل مقاله رو از این به توی چند تا قسمت توی وبلاگم میذارم. نظرات دوستانم در مورد این مقاله برام خیلی خیلی مهمه چون اولین تجربه ی واقعا جدیم برای نوشتن یه مقاله ی علمی- پژوهشیه، خواهش می کنم اگه خوندینش حتما برام نظراتتون رو بنویسین.
در مورد مسجد جمکران توی مقاله یه بخشی رو نوشتم اما در این قسمت میخوام به عنوان یک پیش درآمد ِ خودمانی در مورد اینکه چرا مسجد جمکران رو برای تحلیل خودم انتخاب کردم بنویسم چون به نظرم این قسمت هم خیلی مهمه و هم شاید همون قدر که برای نوشت مقاله به من انگیزه داد برای خوندنش به شما انگیزه و حوصله بده:
اینکه اولین بار چه زمانی اسم مسجد جمکران رو شنیدم رو نمی دونم اما یادمه که اولین بار توی خونه ی مادربزرگم درموردش شنیدم که مادر بزرگ از سفر جمکران برگشته بود و خیال می کرد که امام زمان را آن هم سوار بر اسب سفید و با ردای سبز دیده و وقتی به اینجای ماجرا می رسید اشکهاش رو پاک می کرد که امام زمان رو نشناخته و وقتی فهمیده که اون سوار کی بوده که دیگه ناپدید شده و هیچ اثری ازش به جا نمونده، ما بچه ها اون شب چندین بار از مادر بزرگم خواستیم تا جزییات چیزایی که دیده رو بگه و اون هم با اشتیاق برامون می گفت، دفعه بعد که مادربزرگ قصد سفر به اون سرزمین رویایی رو داشت من اونقدر اصرار و التماس کردم که من رو هم با خودش برد. من با چادر سفید گلدار به همراه مادربزرگم سوار اتوبوس شدم و با کاروان جمکران راهی شدم، سفر عجیبی بود و به من خیلی خوش گذشت. اونجا توی حیاط وسیع مسجد که ستاره ها تا روی زمین می اومدند و نور سبزی هم از نورافکن ها حیاط رو روشن میکرد، من و مادر بزرگ به دنبال یه اسب سفید و سوارش می گشتیم و من هم که عاشق خیال پردازی بودم از اینکه اینجا آدم بزرگها هم خیالشون رو به دنبال یه اسب سفید رها می کردند لذت می بردم، اون شب نه من و نه مادربزرگ امام زمان رو ندیدیم اما از کسایی که دیده بودند کلی داستاهای جالب شنیدیم و هردومون باور کردیم، این اولین باری بود که می شنیدم بزرگترها هم خیالبافی می کنند، خیالاتشون رو با هم به اشتراک می گذارند و همه ی شنیده ها رو باور میکنند. بعد از اون من با وجود مخالفت پدرم که معتقد بود این مسجد را انگلیسیها ساخته اند، دو-سه بار دیگه هم به اونجا رفتم و باز هم تو فضای آسمون و خیال اونجا پروازکردم و باز هم نمازم قضا شد!
بعد از اون سالها که حدودا تا 15سالگی من ادامه پیدا کرد، مادربزرگ به خاطر درد پاهاش به جمکران نرفت و من هم نرفتم و کم کم همه چیز رو فراموش کردم، بعد هم بابلسرو دانشگاه بود و ... از مهر سال85 که به تهران اومدم، به شکل دیگری بازمسجد جمکران سر راه من قرار گرفت، راهی که ازتهران به اصفهان می رفت و شبهای سه شنبه ای که من دراین راه بودم، با سیل کاروانهایی که ازتهران و اصفهان به سمت مسجد جمکران روانه می شدند، رو به رو می شدم، چیزی که حتی تصورش رو هم نمی کردم. به خیال من، من دنیایی بودم که با دگرگون شدن تفکراتش همه ی آدمها و دیگران زندگیش هم دگرگون شده بودندو حالا که کتابها می گفتند ما در حال گذار از سنت به مدرنیسم هستیم، جمکران هم خاطره ای قدیمی بیش نبود. پرس و جوی من در مورد جمکران مرا به این نتیجه رساند که مسجد جمکران پیروز تر از همه ی تفکرات دیگر بوده و مشتاقان بی شمارش هر روز بیشترمی شوند، خیلی برام عجیب بود که مردمی می تونند تا این حد با خیالات کودکانه زندگی کنند و کنجکاوی ام باعث شد تا یک سفر به جمکران بروم. جمعیتی که برای زایرت آمده بودند چندین برابر آن سالها بود و بر خلاف تصورم افرادی که به جمکران می آمدند از قشر مذهبی و عوام جامعه نبودند، بی شمار تحصیل کرده ها، دانشجویان و اقشار شاخص مدرنیته مانند بوروکرات ها، پزشکان و دانش آموختگان بسیاری نیز برای زیارت آمده بودند.... همه ی اینها انگیزه ای شد تا به دنبال پاسخ این پرسش بروم که چرا مردم به مسجد جمکران می روند؟ نسبت میان زایرین مسجدجمکران، تفکر پذیرنده ی این فراروایت و بافت اجتماعی این واقعیت چیست؟
مقاله ی "مسجد جمکران؛ از معنا تا سرگرمی" کوشش ذهنی من برای پاسخ دادن به این پرسشها بوده است که به نظر من یافتن پاسخ آن ما را به سمت شناختی عمیق تر از آنچه در پس ذهنیتهای ما ایرانیان می گذرد و رمز دوام عقاید و مناسک مذهبی در جامعه راهنمایی می کند.
در نهایت آنچه نوشته ام تنها روایت من از این پدیده است و برای تکمیل یا تشخیص میزان اعتبار و پایایی اش به نظرات دیگرانی که در تجربه ی مسجد جمکران، در بینش جامعه شناختی و مردم نگارانه ی آن و در خواندن مطالبی که نوشته شده سهیم هستند متکی هستم.
سلام
۱. من باز هم اومدم که بنویسم و باشم و فریاد بزنم تا شاید خفه نشم و نمیرم با اینکه این نفس کوتاه هم گاهی ریه ها یم را پر از خفگی می کند، راستی هوا! همین هوای برفی که لجوج و یک ریز وخستگی ناپذیرمی بارد، باز به سیاهی می نشیند و باز هم می بارد انگیزه ی دوباره بازگشتنم شد با اینکه هنوز خسته ام اما قول می دهم دیگر از خستگی ننویم اما میخواهم بازهم عصبانی باقی بمانم، عصیان کنم و فریاد بزنم که هستم اگر می خروشم .
۲. هنوز بیزارم از این دانشگاههای بی های و هوی لال پرست که هر سال خیل گوسپندان راهی آن می شویم و پس از چندی که بز شدیم و یک سرو گردن بالاتر از بقیه راهی همان نشخوارگاه می شویم و دریغ که علفهای کمی تازه تر راهم از دست داده ایم و حالا باید همان پس مانده های کاغذ و زباله را نشخوار کنیم با این تفاوت که حالا به جای بع بع می گوییم مع مع و باز هم حرفمان توی گوش هیچ کسی نمی رود.
۳. تو رو خدا بذارین این خبر بد رو هم بدم:
ماهنامه زنان به مديرمسئوولي "شهلا شركت" به دلیل آنچه "تهدید علیه امنیت روانی جامعه" نامیده شده است، از سوی هيئت نظارت بر مطبوعات لغو امتیاز شد.اینجا رو ببینین
۴. چند تا دوست جدید رو میخوان به جمعمون معرفی کنم که تازه شروع کردند و امیدوارم پایدار باشند:

"بنویسم که چی؟" که میافته به جونت، حالت از صفحه ی کیبرد به هم میخوره، یواش میای و یواشتر از پای کامپیوترت بلند میشی که یه وقت چشمت به وبلاگت نیافته و یادت نیاد که آخرین باری که با یه نوشته آپش کردی مهر ماه بود و حالا سوز زمستان خانه نشین ترت کرده، سرماخوردگی که نشد بیماری، وقت کم آوردن هم بهانه نمیشه، چه برسه به اینکه فریاد بزنی که خسته ای و بشنوی که «نه جانم شما جوونا تنبلید، دردتون اینه!»... میخواستم حذفش کنم اما یادم افتاد که اگه از اینجا برم کلی از دوستام رو از دست میدم، اینکارو نمی کنم اما تا یه مدتی،
یه مدت نامعلومی دیگه بر نمی گردم، ممنون از لطف همه ی اونایی که بهم سر می زنن، هر وقت بتونم مارمولک ِ کوچولوی بی آزارم رو از لابه لای چرخ دنده های امروز و فردا نجات بدم واگه هنوز له نشده باشه و حال و حوصله ی ورجه وورجه کردن رو داشته باشه، بر می گردم.
در راستای همراهی با سیاستهای اشتغال زای دولت محترم و احساس بوی نفت بر سر سفره ها
مکان: خوابگاه دانشجویی دختران

بوي ماه مهربان كه زير دماغم مي زند، بي اختيار عق مي زنم و بالا مي آورم همه ي سرفصلهاي جهالت خود خواسته ام "در سطح كارشناسي ارشد"را، سردر دانشكده ي علوم بومي شده كه مي رسم، چند لحظه اي مردد مي مانم تا به ياد بياورم مجازم يا بايد كنار ممنوع الورودها يك پا و هر دودستم را بالا بگيرم و كنار ديوار بايستم، سنگ بر سر بكوبم و خون بخورم از در كوزه اي خالي و خالي و خالي. سه فرم پوشي آبي رنگ از ترديدم چيزي دستگيرشان شده و به طرفم مي آيند، همين دانشگاهي؟ كارت دانشجويي ام را باچهار زاويه ي پرس شده و تيزش نشانشان مي دهم، لاغر شده ام، از چشمان گود رفته ام مي شناسندم و "برو" يعني خوش آمده ام. چه حس مسخره اي دارم از مجاز بودن، مثل فيلمهاي سانسور شده كه نه معنا دارند و نه عنصر عاطفه، مثله شده و تيغ خورده و تاييد شده به راه مي افتم. فونت 42 ي بولد "شديدا برخورد انضباطي خواهد شد" خير مقدمم كه مي گويد، بي انضباطي ام گل مي كند و آينه ام را در مي آورم حالا مصداق ِ شديدنش شده ام و باز لخ مي زنم بر روي موزاييكهاي چهارگوشه اي كه پر است از پاشنه هاي پانزده سانتي و هم پر است از لژهاي مشكي پر رنگي كه صداي تق تق ِ هاي پانزده سانتي را به سخره مي گيرد و من با كفش اسپرت هي تق تق تق تق مي زنم تا حرفي زده باشم روي اين تربيون چهارگوش كه تنها مجال بودن من است.
همه جا رنگ رمضان گرفته و صداي اذان مي آيد، لبهايم را تر مي مي كنم همين ديروز بود كه مادربزرگم مي گفت روزه هم بگيري قبول نمي شه، به خاطر موهايي كه حالا ديگر سفيد شده اند از بس انتظار آويخته شدن و آتش جهنم را كشيده اند، كلاس خالي است، استاد مي آيد، باز هم كلاس خالي است، يك همشاگردي ديگر مي آيد، استاد مي گويد چرا كلاس خالي است؟ ما كه خبر نداريم از دوستان ِ پار و ياران غارمان مي گوييم استاد هنوز هلال ماه مهر را نديده اند، مي گويد چشمان مسلحشان؟ مي گوييم نامحرم بودند تِله ها بر رويتش. چراغ قرمزمان انگار روشن شده كه استاد خدانگهدار مي گويد، پايين مي آيم از پله هاي تق تقي با كفش اسپرت. دستشويي خواهران رابه برادران داده اند و بر عكس، اين چشمگير ترين تغييري است كه رييس انتصاب شده ي جديد دانشكده لازم ديده، راهم را مي كشم و تق تق مي روم، انگار احساس تعلق مي كنم به همان سرويس پارسالي و مقاومت فرهنگي آرامي مي كنم در مقابل اين تغيير جدي، باز نوستالژي ام عود مي كند، حالا نمي دانم اين برادران است يا خواهران، كاش همان پارسالي.. چه فرقي مي كنه، اصلا مقاومت را ولش كن، پرده را كنار مي زنم...
خوابگاه همانجا مانده، اتاقهايمان را هم تميز كرده اند، امسال گفته اند ليلا زياديه، ترم 5ارشده داره پايان نامه مي نويسه، انگار اتاقمان جا باز كرده كه هي زياد تر مي شويم، اين ترم را مي گويند به ما ربطي نداره، پايانتان را از اين به بعد زودتر خلاص كنيد و برويد، ليلا فقط يك ترم زيادتر مانده و من كه دهها ترم است كه پايانم را به تعويق انداخته ام حساب كار دستم مي آيد، دهانم را كه پيشترها بسته ام، قلمم را زمين مي گذارم، با اين ذهن ِآشفته چه كنم؟!



