تبليغاتX
مارمولک علامه
وقتی قرار به انتخاب میرسه آدمها سخت ترین گزینه اند، برای انتخاب دوست داشتن برای انتخاب همراهی و حتی نفرت! گیاهان ساده ترند، حیوانات دوست داشتنی تر و طبیعت قابل اعتمادتر است اما با این وجود همه ی ما انسانهایی را در کنارمان داریم که با وجود پیچیدگی هایشان، غیرقابل پیش بینی بودنشان و حتی به رغم آزارهایشان بی وقفه به آنها عشق می ورزیم..

همان اولها یک روز به او گفتم نمی خواهم دوستش داشته باشم، نمیخواهم وابسته شویم.. حالا هر روز از او قول میگیرم که نمیرد که نخواهد زودتر از من بمیرد!

بعضی آدمها دور دورند از من، پشت میله ها با دستنبد س.ب.ز به انتظاری نا معلوم نشسته اند، انتظاری که شاید من باشم و نفس گیر است این فکر و بازهم زندگی را به روزمرگی گذرانیدن. دلم اندکی شلاق میخواهد..

بعضی آدمها والدین ماهستند مسبب همه ی مصایبی که بودن برایت دارد، وابسته بودن، ازشون متنفر نیستیم یا یه جوری هستیم که فکر می کنیم دوستشون داریم یا یه جوری دوستشون داریم که کاش ازشون متنفر بودیم.. این همه سخت و پیچیده در لفاف رابطه شون پیچیده شدیم و بار دیگه خودمون مادر میشیم یا پدر.

گاهی دلم چنان هوس ماه و دریا دارد که میخواهم زنی نباشم، میخواهم چیز دیگری باشم به شکل گیاه یا حیوان..

+ نوشته شده توسط نرگس در چهارشنبه بیست و یکم دی 1390 و ساعت 14:34 |

در راه که می روم و برمی گردم، هر روز، هدفون ها را به زور در گوشم می چپانم و صداش را تا جایی که می شود بلند می کنم،

اول ها نمی توانستم اما حالا خوب می توانم لبخوانی کنم، صدای راننده ی تاکسی را، صدای زنی که روی صندلی زوار دررفته اتوبوس کنارم نشسته حتی صدای کودکش را که در آغوش آرام خوابیده.. لب خوانی هم برای خودش دنیای عجیبی است.

هدفون را که می گذارم باز صدای لبها را می شنوم، می خوانم، می دانم، حالا سعی می کنم صداهایی را نشنوم که شاید اصلا شنیدنی هم نیست، مثل صدای آغاز فصل سرد،

مثل صدای زنده بودن رودخانه ای که همه با تردید به جریانش می نگرند، که قرار است به زودی باز خشک شود و همه می دانند هزاران قطعه ماهی که با شوق پا به جریان سیالش گذاشته اند خواهند مرد، مثل همان دفعه آخر.. داستان آشنای رودی که شاه ماهی هایش را به کشتن می دهد اصلا همه انتظار مرگ ماهی هایش را می کشند.. مثل همان بار آخر که می گفتی نرو، سلاخیت می کنند این رود ماندنی نیست. از زلال جاری اش هم دل خوشی ندارم از خشکی اش اما بیزارترم،دلم می خواهد زاینده رود را قدم بزنم تا جایی که بدانم آخرش چه می شود و باز برگردم به اینجایی که هست..

می گویم برویم جشنواره فیلم کودک که بالاخره به اصفهان برگشت، می گوید کدام جشنواره.. حالا؟ با این وضعیت؟! فکر می کنی چیز به درد بخوری هم نشان می دهند؟ کاش برای او هم هدفونی بخرم!

خانه که می روم بازهم دستگاه کوچک موسیقی خوان را در جیب شلوار یا توی یقه ام جا می دهم و هدفون را توی گوشم می گذارم، تازگی ها وقتی او می خوابد، سکوت خانه صدای کشیدن ناخن روی سطح جیغ دار را می دهد.. از هیولای نبودنش می گویم برایم ادای هیولا در می آورد.. می خندم.

گوشم به آهنگ نوایی، نوایی که می رسد چشمهایم پر از اشک می شود، خونه ی سرد مادربزرگه از یادم نمی رود، هی به خودم می گویم تمام شد، بی خیالش نمی شوی و هی می شنوم اشک های آرامش، التماس دستهایش روی تخت و نفسم را حبس می کنم تا بفههم دو ماه تمام چطور سنگینی روی سینه هایش را تاب آورد، توی اتاقش دنبال چیزی می گردم، به دنبال باورش به دنیای دیگر به پاداشی که به خاطرش زجری مدام را زندگی کرد تسبیح گلی اش را از آینه اتاقم اویخته ام مگر معجزتی شود در باورم! کاش فقط همین ارث آدم را به من می بخشیدی مادربزرگ..

آهنگ تحمل کن ابی را امروز دانلود کرده ام که بخواند، برای خودم نه، برای گوش هایم برای چشمهایم برای ماهی های زاینده رود بخواند..

+ نوشته شده توسط نرگس در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390 و ساعت 12:18 |

گفتم پارچه سبز می خوام، سبز سیدی.. گفت از اونا که جوونا دستبند می کردن، گفتم نه محکم‌تر باشه، مخملی هم خوبه فقط حتما سیدی باشه، گفت برای محرم؟ گفتم نه برای روی خاک.. نگاه کنجکاو و رندانه‌اش به سرعت از میان رفت، زیر لب گفت خدا بیامرزه، سید بودن؟ گفتم بله..

پنجشنبه‌ی پاییزی جاده به سرعت تموم میشه، حالا به مقصد دشوار رسیدیم، چشمم به پارچه‌ی سبز که میافته دلم می‌ریزه و اشکام سرازیر میشه، همه دارن یه‌جوری نگام می‌کنن و من یه‌جوری به برجستگی خاک نگاه می‌کنم که نه‌انگار مرده‌ای چهل روزه داره، گویی چیزی بر روی آن نوشته، حکایت زنی که رنج‌های 12سالگی‌اش تا پایان عمر جوان بود..

خالیِ بودنش هم اینجا باز چیزی کم دارد، نقشی از چهره‌اش حتی اینجا نیست، لبخندش بر روی سنگ گور را هم مجاز نمی‌دانند، می‌گویند عکس سنگی‌اش بدون لبخند باشد، چارقدش گلدار نباشد، چین‌های صورتش و فرورفتگی چشمهایش مهربان نباشد، کسی باشد که زنی نباشد که مادربزرگ نباشد، به سبزی روی گورش می‌نگرم، به سبزی مردنمان بر زمین بی مجوز..

+ نوشته شده توسط نرگس در شنبه چهاردهم آبان 1390 و ساعت 12:44 |

ash.gif

یکی از جاذبه‌های گردشگری دانشجویی توی تهران، توی میدون انقلابه، همون جایی که چندتا پله میری پایین و با یه کاسه آش خوشمزه ازت پذیرایی میشه؛ آش نیکو صفت واقعا یه فضای عمومی سرشار از نوستالژی حتی برای آدماییه که برای اولین بار به اونجا پا میذارن. شبیه ِبیست-سی سال پیش همه‌ی ماهاییه که توی یکی از شهرهای ایران به دنیا اومدیم. اما برای من یه چیزهای دیگه‌ای هم توش جا گرفته..

ظهر یک روز زمستانی پنج سال پیش، بعد از یه پیاده روی طولانی با نرگس و زینب رفتیم به آش نیکو صفت و هرکدام کاسه‌ای آش داغ سفارش دادیم هنوز کاسه و داغی‌اش به دستمان نرسیده بود که صحنه‌هایی عجیب از تلویزیون بالای سر آشپزخانه پخش شد و حال و هوایمان را به کلی عوض کرد، صحنه‌هایی از اعدام صدام حسین، دیکتاتور سابق عراق، لحظه به دار آویخته شدنش و تصویری از جنازه‌ی بی جان او. برای ما که هیچ کداممان تلویزیون تماشا نمی‌کردیم و از قبل و بعد آن ماجرا خبر نداشتیم، دیدن آن صحنه‌ها نقطه عطفی به حساب می‌آمد، گپی میان واقعیت خوشمزه ی در دستانمان و فرا واقعیتی که در همان لحظه به وقوع می پیوست. مدتها بعد هم هربار به نیکو صفت می رفتم به یاد همان روز می افتادم.

بعد از سال‌ها، هفته‌ی پیش با هادی به همان آش‌فروشی معروف میدان انقلاب رفتیم و توی صف طولانی ایستاده بودیم که این‌بار تلویزیون  بازهم تصاویری از کشته شدن معمر قذافی دیکتار لیبی را پخش می‌کرد. بی اختیار به یاد همان روز زمستانی افتادم و به هادی گفتم نمی‌دونم چرا برای من این کاسه آش با مرگ دیکتاتورها عجین شده، شاید بار دیگه‌ای که یه کاسه آش شله قلمکار خوب و جاافتاده برسه به دستم یاد همین صحنه بیافتم. اصلا بد نیست که این پیوند آش و آزادی را ثبت کنیم! نه؟! پس قرارمون این باشه که بار دیگه که دیکتاتور بزرگی به دست ملتش به قتل رسید، ما جشن آزادی خودمون رو توی همین آش فروشی نیکو صفت با یه کاسه آش شله قلمکار برگزار کنیم! روزی که امیدواریم به زودی سر برسه.. روز آش و آزادی!

+ نوشته شده توسط نرگس در چهارشنبه چهارم آبان 1390 و ساعت 11:15 |

خانه ما 

روزهای تابستانی دوسال گذشته با یک دغدغه ی مهم برای من و هادی همراه بوده؛ پیدا کردن خانه ای برای زندگی و امسال سومین سال آن است.

سال اول ما که به زعم خانواده هایمان هنوز خیلی زن و شوهر واقعی نبودیم و تازه "عقد کرده ی هم" شده بودیم تصمیم گرفتیم از هم خانه های دانشجویی مان جدا شویم و با هم هم خانه شویم در حالی که هیچ اثری از عروس و داماد بودن را نه در ذهن و نه در زندگیمان نداشتیم. من درگیر پایان نامه بودم و هادی به دنبال کار جدید و همه ی شهر در پی تب و تاب سبزی که شاید روزهای بهتری با خود بیاورد. یک روز دل به دریا زدیم و به خانواده هایمان گفتیم و در پی بهت و ناگریزی آنها، از فردای آن تصمیم، رفتیم به دنبال خانه ای در آن شهر شلوغ. بعد از کلی مکافات و ماجرا با بنگاه دار و صاحبخانه بالاخره در طبقه چهارم ساختمان با ساکنان عجیب(!) خانه ای ۴۵متری گرفتیم. بند وبساط مختصر دانشجویی مان را جمع کردیم و با چند ساک و چمدان و کارتن خرت و پرت، یک گاز قدیمی کوچک و یخچالی که خودمان نقاشی اش کرده بودیم زندگی مشترکمان را به شکلی متفاوت شروع کردیم.

سال بعد از آن به اصفهان آمدیم و خانه ای خیلی بزرگتر و دلخواهمان را پیدا کردیم وسایل زندگی را جور کرده بودیم و کم کم بدون دغدغه ی جای کم خانه، شروع کردیم به خریدن وسایل مختلف و پر کردن اتاق ها از اسباب به دردبخور و به دردنخور! امسال که باز به موعد خانه پیدا کردن که نزدیک می شدیم من دچار استرس شدیدی بودم، گران شدن قمیت خانه و اجاره خانه از یک طرف و مصیبتهای اسباب کشی از سوی دیگر.  خوشبختانه صاحب خانه با در نظر گرفتن حق مسلم افزایش اجاره بها برای خود گفت که قصد بیرون کردنمان را ندارد و باز ماندگار شدیم و این تابستان سوم به خیر گذشت.

خانه ی دوست داشتنی مان را امسال تمدید کردیم و حالا از حس تعلیقی سرشاریم که پس پشت لحظه های شادی و ترسمان کمین کرده است.

+ نوشته شده توسط نرگس در سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390 و ساعت 12:48 |

از دوره دانشجویی ام در دانشگاه علامه کارهای متفاوتی را در حوزه های مرتبط متفاوت انجام داده بودم، گاهی تدریس دروس کنکور ارشد، گاهی انجام بخشی از پروژه هایی که اغلب در حوزه مطالعات شهری بوده اند و گاهی هم نوشتن مقاله و حضور در سمینار و همایش به عنوان یک نوع کار روشنفکرانه! این اواخر هم که فرصت اجرای یک پروژه ی بسیار جالب در مورد ارزیابی تاثیرات اجتماعی پروژه تعریض خیابان دماوند را پیدا کردم که در عین پیچیدگی و سختی هایش، بسیار هم دوست داشتنی بود.

اما کار سازمانی، در کنار کارمندان و همکاران دیگر را تا به حال تجربه نکرده بودم، در واقع نه تنها علاقه و اصراری  برای این مدل کار نداشتم بلکه به یمن زندگی در خانواده ی بزرگ کارمندیان، از کودکی به نوعی بیزاری در این زمینه هم دچار بوده ام. 

بعد از کوچ دوباره مان به اصفهان، اتفاقا با شرکتی نیمه خصوصی آشنا شدم که حوزه فعالتشان در زمینه بافتهای فرسوده برایم بسیار جذاب بود، بلافاصله بعد از دادن رزومه دعوت به همکاری شدم و با خوشحالی پذیرفتم. هرچند در قالب قراردادی مطالعاتی و پژوهشی مشغول به کار شدم اما حضور هر روزه ام در محل کار،مناسباتی شبه کارمندی را نیز بر من تحمیل کرده. مناسباتی که به شدت پیچیده و در عین حال به لحاظ هدفمندی ساده است. کنش های تماما معطوف به هدفی که کلیه رفتارها، انتظارات، روابط و مناسبات اجتماعی را پیرو قوانین غیر رسمی و رده های شغلی سازمانی می کند.

اینجا دنیای ناشناخته ای برای من است که نمی توانم با برخی از مهمترین اصول آن خود را مطابقت دهم. بازهم مقدساتی که جامعه ی کوچک سازمانی حول آن تشکیل شده و نظام یافته است، اینجا همه چیز قواعد مشخصی دارد الا خود کاری که قرار است انجام شود.

علی رغم ابعاد و ویژگی های متنوع و متعدد موضوع فعالیت این شرکت در بافتهای فرسوده و تاریخی شهر اصفهان و موفقیت جالب توجه آن در بسیاری از این زمینه ها اما به دلیل همین ناکارآمدی سیستم سازمانی، شرکت حتی قادر به معرفی خود، فعالیتهایش و نظریه هایش نیست.

جالب اینجاست که برخلاف سازمانهای دولتی این شرکت بر روی طرح نظری مشخصی فعالیت می کند و سعی در معرفی و اجرای آن دارد، "طرح تفکیک مجدد اراضی" که کتابهای آن نیز توسط خود شرکت به فارسی ترجمه شده و به نوعی اساسنامه ی ضمنی برای فعالیتهایش تبدیل شده است. اما حتی قادر به معرفی این اصول به جامعه ی علمی و صنفی خود هم نبوده است.

گویا نمی توان زیست سازمانی این شرکت را جدای از آنچه در کل جامعه و کشور می گذرد سامان داد.

من هم حالا گرفتار تناقضات بسیاری هستم؛ اگرچه در گوشه ی دنجی صندلی دارم و به مهجوریتم در این کنج در شرکت معروف شده ام اما بازهم ناگریز از سازماندهی منظم روابطم با دیگر کارمندان هستم و بیشتر مواقع این روابط بیشتر از توان تحمل من آزاردهنده هستند.

نگاه پارسنزی به این ویژگی ها حماقت گونه است، پیچیدگی این ساختارها اتفاقا نیاز به طرح ایده های ساختار گریزانه و ساختار شکنانه دارد... کم کم سریال جدیدی دارد با بازی من کلید می خورد؛ فرار از ساختار...

 

+ نوشته شده توسط نرگس در سه شنبه یازدهم مرداد 1390 و ساعت 14:40 |

امروز اول برج است! این را مدیر بانک می گفت وقتی همه شبکه ها مختل شده بود و عابر بانکها قطع بود و مردم بلاتکلیف در جلوی رویش صف کشیده بودند و کسی می پرسید یارانه ها را هم می دهند؟

 امروز اول مرداد است و من از روزهای مردادی می ترسم.. نه از حادثه هایش که از سکونش که هم وزنی اش با مرداب و مردار و خرداد و تیرماه و همه این روزهای خفه ی تابستان!

مرداد امسال گرما بیداد می کند و بیداد کسان ناآشنا از این هم بیشتر شده است. نام خودم را مثل حروف یک کلمه ی ممنوعه هجی می کنم در خیابان :ن.ر.گ.س و بازهم بر سر هر گذر از سوی زنی سیاهپوش متهم می شوم و حکم می شنوم و بی آن که نگاهش کنم می گذرم، گویی او هم حوصله ی درافتادن با روح سرگردانی چون من را ندارد تنها چیزی گفته که بوده باشیم! 

اصلا انگارمنقطع شده است این شهر  و آدمهایش از بودن.. نعش رودخانه اش بر زیر پا لگدمال می شود و شاید هم طواف، من که چیزی نمی دانم.  

ظاهرا همه چیز خوب است برایم اما بازهم اندوه این شهر رهایم نمی کند دلم هوای پاییز و دریا کرده، اگر از این مرداد بگذرم!

+ نوشته شده توسط نرگس در شنبه یکم مرداد 1390 و ساعت 11:22 |
الامان جوخه، ماشه را نچکان

هنوز اندکی شب است....


پ.ن: نمی دونم این شعر مال کیه اما از وقتی توی جاده برام خونده هر روز دارم زیر لب زمزمه اش می کنم..

+ نوشته شده توسط نرگس در دوشنبه بیستم تیر 1390 و ساعت 13:18 |

پای مانیتور خشکم زد، وقتی پشت تلفن شنیدم باورم نشد، جستجوی گوگل را زدم: هاله سحابی، از پشت همه ی درهای فبلتر شده پیدا بود که هاله سحابی کشته شده.... هاله سحابی، زندان، لباس شخصی، سکته قلبی، مراسم تشیع جنازه ی پدرش.. که تمام نمی شود این کلیدواژه های نحس ِ ناهمخوان.

.

.

.

همین دیشب بود که به هادی می گفتم دردناک تر از خبر درگذشت عزت الله سحابی، زندانی بودن هاله در آخرین ماههای زندگی پدرش بود.. روزگار سیاهی است نازنین، فاجعه از پشت حادثه های تلخ به سراغمان می آید.


پ.ن: تسلیتی در کار نیست، این درد سیاه مشترک را فریادی باید.

+ نوشته شده توسط نرگس در چهارشنبه یازدهم خرداد 1390 و ساعت 11:43 |

یکی از دوستان خوبم امیر هاشمی مقدم مطلبی درباره ی مبارزه با قتل عام ماهی قرمز در نوروز در وبلاگش منشر کرده که پیشنهاد می کنم حتما بخوانید.

برای من خیلی جالب بود که توی این وانفسای ارزانی ِ جان، کسانی هم به فکر میلیونها جان کوچکی هستند که در تنگ شیشه ای شان بی صدا و بی خون ریزی می میرند. این مسئله ی مهمیه و مهم شدن موضوع شاید بهترین نتیجه ایه که فعلا از این جریان میشه گرفت.

وقتی میزان خشونت بر علیه انسانها در یک جامعه شدت میگیره غالبا افراد و یا جانداران ضعیف تر قربانی بازتولید این خشونت در سطوح پایین تر میشن. اگه فیلم روبان سفید شاهکار میشائیل هانکه را دیده باشید، تاثیر این خشونت بر کودکان ضعیف تر مثلا نوزاد کشیش یا کودک عقب مانده ی ذهنی دکتر را به شکل عریانش می بینید.

خشونت علیه حیوانات، علیه طبیعت، علیه کودکان و علیه هر موجود زنده ای که  زورمان به آن می رسد، بخشی از اتفاقات ناگواری است که خود را بر انجام آن محق می دانیم و بدتر از آن، آوردن این عذر بی دلیل است که وقتی انسانهای هموطنمان کشته می شوند، وقتی در آفریقا مردم گرسنگی می کشند دیگر چه اهمیتی دارد که حیوانها عذاب بکشند یا برای سرگرمی ما کشته شوند؟!

شاید زمانی به این نتیجه برسیم که برای رفع خشونت بر علیه انسانها باید از همین جا شروع کنیم، از همین زبان بسته ها. از جایی که کودکانمان از همان آغاز جان کندن گوسفندی در خیابان را با هلهله و شادی همراه می بینند، جایی که برایشان جوجه های طلایی و رنگی می خریم تا به هر روشی که دوست دارند با آن بازی کنند، وقتی هر جنبنده ای در خانه با جیغ و دمپایی بیرون رانده می شود بدون آنکه حتی یکبار ببینیم و لااقل قبل از کشتنش بدانیم چه جور جانوری است و چرا باید جیغ زد! وقتی در قبال گلهایی که در خانه نگهداری می کنیم احساس مسئولیتی نداریم. از همین جا ما به کوکانمان می آموزیم که ایرادی ندارد جاندارن را با این شیوه ها از سر راه خود برداریم و مزاحم بپنداریم. شاید فردا این مزاحم همسر او باشد، یا رقیب سیاسی و اقتصادی اش و یا هر انسان دیگری که حضورش مزاحم آرامش ماست، در مورد طبیعت بزرگتر که می شود همین فاجعه ای که بر سر منابع طبیعی ماست.

تا زمانی که یاد نگیریم برای جان هر جانداری ارزش قایل شویم و حق زیستن آنها را محترم بپنداریم و مسئولیت جان و امنبت و آرامش موجوداتی که زندگی شان به ما وابسته است را نپذیریم. هر جدلی که بین ما انسانها پیش آید به انواع خشونت آلوده خواهد شد، خشونتی که به هر حال آن را تجربه خواهیم کرد.  

+ نوشته شده توسط نرگس در شنبه بیست و یکم اسفند 1389 و ساعت 10:38 |