از دوره دانشجویی ام در دانشگاه علامه کارهای متفاوتی را در حوزه های مرتبط متفاوت انجام داده بودم، گاهی تدریس دروس کنکور ارشد، گاهی انجام بخشی از پروژه هایی که اغلب در حوزه مطالعات شهری بوده اند و گاهی هم نوشتن مقاله و حضور در سمینار و همایش به عنوان یک نوع کار روشنفکرانه! این اواخر هم که فرصت اجرای یک پروژه ی بسیار جالب در مورد ارزیابی تاثیرات اجتماعی پروژه تعریض خیابان دماوند را پیدا کردم که در عین پیچیدگی و سختی هایش، بسیار هم دوست داشتنی بود.
اما کار سازمانی، در کنار کارمندان و همکاران دیگر را تا به حال تجربه نکرده بودم، در واقع نه تنها علاقه و اصراری برای این مدل کار نداشتم بلکه به یمن زندگی در خانواده ی بزرگ کارمندیان، از کودکی به نوعی بیزاری در این زمینه هم دچار بوده ام.
بعد از کوچ دوباره مان به اصفهان، اتفاقا با شرکتی نیمه خصوصی آشنا شدم که حوزه فعالتشان در زمینه بافتهای فرسوده برایم بسیار جذاب بود، بلافاصله بعد از دادن رزومه دعوت به همکاری شدم و با خوشحالی پذیرفتم. هرچند در قالب قراردادی مطالعاتی و پژوهشی مشغول به کار شدم اما حضور هر روزه ام در محل کار،مناسباتی شبه کارمندی را نیز بر من تحمیل کرده. مناسباتی که به شدت پیچیده و در عین حال به لحاظ هدفمندی ساده است. کنش های تماما معطوف به هدفی که کلیه رفتارها، انتظارات، روابط و مناسبات اجتماعی را پیرو قوانین غیر رسمی و رده های شغلی سازمانی می کند.
اینجا دنیای ناشناخته ای برای من است که نمی توانم با برخی از مهمترین اصول آن خود را مطابقت دهم. بازهم مقدساتی که جامعه ی کوچک سازمانی حول آن تشکیل شده و نظام یافته است، اینجا همه چیز قواعد مشخصی دارد الا خود کاری که قرار است انجام شود.
علی رغم ابعاد و ویژگی های متنوع و متعدد موضوع فعالیت این شرکت در بافتهای فرسوده و تاریخی شهر اصفهان و موفقیت جالب توجه آن در بسیاری از این زمینه ها اما به دلیل همین ناکارآمدی سیستم سازمانی، شرکت حتی قادر به معرفی خود، فعالیتهایش و نظریه هایش نیست.
جالب اینجاست که برخلاف سازمانهای دولتی این شرکت بر روی طرح نظری مشخصی فعالیت می کند و سعی در معرفی و اجرای آن دارد، "طرح تفکیک مجدد اراضی" که کتابهای آن نیز توسط خود شرکت به فارسی ترجمه شده و به نوعی اساسنامه ی ضمنی برای فعالیتهایش تبدیل شده است. اما حتی قادر به معرفی این اصول به جامعه ی علمی و صنفی خود هم نبوده است.
گویا نمی توان زیست سازمانی این شرکت را جدای از آنچه در کل جامعه و کشور می گذرد سامان داد.
من هم حالا گرفتار تناقضات بسیاری هستم؛ اگرچه در گوشه ی دنجی صندلی دارم و به مهجوریتم در این کنج در شرکت معروف شده ام اما بازهم ناگریز از سازماندهی منظم روابطم با دیگر کارمندان هستم و بیشتر مواقع این روابط بیشتر از توان تحمل من آزاردهنده هستند.
نگاه پارسنزی به این ویژگی ها حماقت گونه است، پیچیدگی این ساختارها اتفاقا نیاز به طرح ایده های ساختار گریزانه و ساختار شکنانه دارد... کم کم سریال جدیدی دارد با بازی من کلید می خورد؛ فرار از ساختار...
+ نوشته شده توسط نرگس در سه شنبه یازدهم مرداد 1390 و ساعت
14:40 |